دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نفشانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي او را ز در خانه برانديم
هر جا گذري غلغله شادي و شورست
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و تو را ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ ز جويي نجهانديم
ماننده ی افسون زدگان،ره به حقیقت
بستيم، و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نُه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم اين زاويه مانديم
اخوان ثالث
نوشته شده توسط من(به یاد سگ خوبم دونه) در ساعت 23:10 |
لینک
|
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
قبل از انتقال او نوشتم:
روی تختش دراز کشیده.با بدنی نحیف که بجز پوست و استخوان ،چیزی از آن باقی نمانده!
آنها که دوستش دارند به دورش حلقه زده اند،ولی بجز اشک ریختن کاری از دستشان ساخته نیست.
می دانند لحظۀ وداع نزدیک است.از خودشان می پرسند: آیا پس از این امکان دیداری دوباره هست؟کجا و کی همدیگر را خواهیم دید؟هیچکس نمی داند!
چرا در مدرسه هیچ وقت از ما نخواستند تا در مورد مرگ انشاء بنویسیم!؟
بچه ها موضوع انشاء امروز : علم بهتراست یا ثروت؟-تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟-می خواهید چکاره شوید؟......
چقدر از انشاء نوشتن متنفر بودم!
واژۀ مرگ تا دیروز برایم غریبه بود.
من مرگ نوزادان چند روزه را دیدم و مرگ کودکان چندساله را وپیر مرد و پیرزنهای چندین ساله را وگاهی هم گریستم، ولی هرگز مرگ را نشناختم
.ولی اکنون این نزدیکتر از خودم به خودم را در خوابیدن هر شبم وبیدار شدن هر صبحم احساس می کنم و در لحظۀ خدا حا فظی بانزدیکانم می شناسم.چه مدرسۀ عجیبی ا ست این دنیاو امروز سر زنگ کلاس زندگی،موضوع انشاء:مرگ
نفس کشیدن برایش مشکل شده .دیگر حتی آب هم از گلویش پایین نمی رود. وه اگر هوا و آب را از گل بگیری چه خواهد شد !؟........خداحافظ ای گل مریم.به مادرت سلام ما را برسان.حتمأ او بی صبرانه در انتظار توست!به هر که دیدی بگو که ما نیز خواهیم آمد.
چشمهام از اشک پر و خالی می شه.سرم هم درد می کنه.
چقدر از انشاء نوشتن متنفرم.
پایان
و پس از انتقال او،در راه بازگشت به خانه:
سبز،سبز،آبی آسمانی
خاکستری با راه راه سفید
کودکان دست در دست هم، با هیچ آرزو
من از کودکی تا پیری سفر کردم
من از سفر زمان بازگشتم
از زمان هایی که مثل باد به اکنون رسیدند
و موهایی که چون برف سفید شدند
و خداحافظی با مریم!
تو به مقصد رسیدی
و من هنوز در راهم........
به یاد ماری جون
نوشته شده توسط من(به یاد سگ خوبم دونه) در ساعت 22:50 |
لینک
|
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
برای من یک سال سیصدوشصت و چند روز نیست! گاه فاصله ثانیه هاست از یا مقلب القلوب والابصار... تالحظه تحویل و گاه فاصله ندیدن تو تا لحظه دیدار!
نوشته شده توسط من(به یاد سگ خوبم دونه) در ساعت 10:26 |
لینک
|
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
نوشته شده توسط من(به یاد سگ خوبم دونه) در ساعت 15:8 |
لینک
|
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
اول دردسر تعمیرات خونه واسباب کشی به خونه جدید،بعدش قطع بودن اینترنت،بعدش هم یه سنگ کوچیک توی حالب که باعث شد تحت عمل اندوسکوپی قرار بگیرم!
گاهی آدم از چیزهایی که داره باید دور بشه تا قدر اونها را بدونه،اینطور نیست؟
یکی از آهنگهای آلبوم ری را را اینجا گذاشتم ،امیدوارم باعث نقض قانون کپی رایت نشده باشم!
روی لینک زیر کلیک کنید.
عشق را ای کاش زبان سخن بود mp3
...........
نوشته شده توسط من(به یاد سگ خوبم دونه) در ساعت 14:8 |
لینک
|
پنجشنبه دهم اسفند 1385
این عکس را خیلی وقت پیش تو فتوبلاگم گذاشته بودم.تو عکسهایی که تا بحال گرفتم از این یکی خیلی خوشم میاد!یکی از نقد هایی را هم که برای اون تو سایت
photographyreview نوشته بودند و به نظرم جالب اومد پایین عکس گذشتم ! نظر شما در مورد این عکس چیه؟

I think this is a very interesting image. When viewed with a file viewer utility we see the shutter speed was 1/15 with an aperture of 5.2, shot with ISO 100. If the camera's clock was set right it was 7:26 PM, August 22nd of this year. Not very bright for the temperate zone at 7:30 at night. The plate on the parked car in the upper right looks like it may be Arabic. Assuming the "speeding" car has 15 inch wheels, it travels about 15 inches in the 1/15 of a second the shutter is opened. Makes for about 20km/hr. Speed characteristic of a long driveway or a residential zone
The man is not only barefoot, but his feet have the discolouration characteristic of significant longstanding circulatory problems. If one looks closely at both the hands and the feet, you can see that in fact the feet are swollen, particularly about the ankles. The stick with the hook resting on the walker shows this man is using what simple means he can to cope with his problems
If this image says anything about our class system, the statement must be framed in the global sense. This image is not of the western world. If this was the western world, he would be sitting in a motorized wheelchair or be attended by a "personal care worker". For me, this image speaks volumes of man's capacity to endure in the face of adversity. Thank you PEJMAN for a thought provoking image
Wed August 25, 2004 5:04pm
by:wposloski
نوشته شده توسط من(به یاد سگ خوبم دونه) در ساعت 0:57 |
لینک
|
چهارشنبه نهم اسفند 1385
ز احوالم چه می پرسی که من عمریست چون گیسو
سیه روز و پریشان روزگار و خانه بر دوشم !
نوشته شده توسط من(به یاد سگ خوبم دونه) در ساعت 23:52 |
لینک
|
سه شنبه یکم اسفند 1385
نوشته شده توسط من(به یاد سگ خوبم دونه) در ساعت 16:6 |
لینک
|
سه شنبه یکم اسفند 1385
فرصت را از دست ندید! هر چی زودتر این
آلبوم را بخرید.واقعا زیباست.

experiencing a form of Persian Chansons
شانسون
نوشته شده توسط من(به یاد سگ خوبم دونه) در ساعت 12:50 |
لینک
|